تبليغاتX
داستان های کوتاه من
داستان های کوتاه

ايستاده بود و زل زده بود تو چشمام. هيچ كس تكون نمي خورد . انگار همه دنيا ايستاده بود و چشم دوخته بود به ما دوتا . تو چشماش خون جمع شده بود ، بچه هايي كه دور و برش بودند ساكت بودند و نگران از نتيجه كار. يه نگاهي به اطرافم كردم ، ولي اين ور هيچ كس نبود. پس چي شدند اون همه آدم؟ ديگه بايد مي بردم. بايد خودم رو ثابت مي كردم. سعي كردم كم نيارم جلوش، زل زدم تو چشماي خونيش و زهر خند تحويلش دادم . يهو جوش آورد پاي چپش رو بلند كرد و گذاشت جلوي پاي راستش و با تمام نفسي كه در گلو داشت فرياد برآورد : گردو.

پايم را بر روي پايش نهادم . چشمانش را بست . از زور خشم كم مانده بود منفجر شود ، چشم هايش را روي هم گذاشت  و زانو زد .كسي باورش نمي شد كه او ... اينقدر راحت ... همه هاج و واج بهم نگاه مي كردند و كسي را ياراي صحبت با ديگري نبود .

سرم را بالا گرفتم . كم كم اطرافم داشت پر مي شد از رياكاراني كه گوي سبقت را از هم ربوده بودند . با غرور باد را در گلو انداختم و گفتم: شكستم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 14:38  توسط مسعود فرجی  | 

به زودی یکی از جدیدترین داستانهایم رو بر روی همین صفحه وبلاگ قرار خواهم داد.... منتظر بمانید...

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 22:51  توسط مسعود فرجی  | 

داریوش مهرجویی، سینماگر مطرح کشورمان که قبلاً هم علاقه‌مندی خود به هنر تئاتر را بیان کرده بود، با ترجمه دو نمایشنامه از اوژن یونسکو بر این علاقه‌مندی صحه گذاشته است.
به گزارش سایت ایران تئاتر، او دو متن "درس" و "آوازه‌خوان طاس" را برای ترجمه از زبان فرانسه انتخاب کرده و در این باره می‌نویسد: دو نمایشنامه "درس" و "آوازه‌خوان طاس" را می‌توان جزو مهم‌ترین آثار اوژن یونسکو دانست، و از آن جا که هر دو از کارهای اولیه اوست، از تر و تازگی بیشتری نسبت به سایر آثارش برخوردار است؛ آنجا که معنا پادرهوا و چندپهلو و طنزآمیز و گزنده می‌شود، به بهترین وجه جوهر محتوایی تئاتر ابسورد را برملا می‌کند.
این نمایشنامه‌ها را به قصد اجرا (که هنوز میسر نشده) از متن فرانسه و ترجمه انگلیسی آن به فارسی برگردانده‌ام.
گویا علی رفیعی در ارائه متون اصلی و دیگر آثار یونسکو با داریوش مهرجویی همکاری داشته و نشر هرمس این ترجمه‌ها را امسال در سه‌هزار نسخه منتشر کرده است.
اوژن یونسکو
اوژن یونسکو در 1912 در رومانی از یک پدر و مادر رومانیایی و فرانسوی به دنیا می‌آید. او از یک‌سالگی به فرانسه می‌رود و تا 13 سالگی در آنجا زندگی می‌کند. در 1925 به رومانی می‌رود و در سال 1938 با گرفتن بورس دولتی به فرانسه می‌رود، و از سال 1949 نمایشنامه‌نویسی را آغاز می‌کند. یونسکو در تمام دوران خلاقه زندگی‌اش موفق به نوشتن 30 نمایشنامه می‌شود که هر یک از این آثار با انتقادات متعددی روبه‌رو می‌شود و هنوز هم این آثار در گوشه و کنار جهان اجرا می‌شوند. "آوازه‌خوان طاس"(1950)، "درس" (1951)، "صندلی‌ها" (1952)، "قاتل بی‌مرز" (1959)، "کرگدن" (1960)، "عابر در هوا" (1962)، "شاه می‌میرد" (1962)، "تشنگی و گشنگی" (1966) از جمله آثار مطرح او به شمار می‌آیند.
یونسکو همچنین به مباحث تئوریک تئاتری علاقه‌مند است و همین نکته باعث می‌شود که یادداشت‌ها و خاطراتش را منتشر کند. "یادداشت‌ها و ضدیادداشت‌ها" (1962)، "حال گذشته و گذشته حال" (1968)، "خرده یادداشت‌ها" (1977)، "پادزهر" (1977)، "مرد مورد بحث" (1979) از جمله کتاب‌های او در این زمینه هستند. او در سال 1971 طی مقاله‌ای به نام "من برشت را دوست ندارم! " مخالفت خود را با تمامی آثار ایدئولوژیک این گونه ابراز می‌کند: برشت را دوست ندارم و کارهایش را نمی‌پرستم چون انسان آفریده برشت دوبعدی است و عمق ندارد. برشت بعد متافیزیکی انسان را نادیده می‌گیرد و فقط به ابعاد اجتماعی انسان توجه می‌کند و بر این مبنا برای تئاتر تنها کارکرد انتقادی-اجتماعی قائل است،‌ نه کارکردی زایا و خلاق. در حالی که تئاتر به عنوان یک هنر نمایشی-ادبی بدون متافیزیک نمی‌تواند موجودیت داشته باشد.
این نویسنده نوآور و پیشرو به شدت از تئاتر متعهد وسنتی پرهیز می‌کند و پرداختن به مسایل سیاسی، تاریخی و اجتماعی را خارج از کار نمایشنامه‌نویسی آوانگارد می‌داند و در برابر تئاتر سنتی تک‌بعدی، تئاتر انتزاعی و ماوراءالطبیعه را ارائه می‌کند.
از آن جا که یونسکو در دانشگاه در رشته لغت‌شناسی، زبان و ادبیات فرانسوی درس خوانده بود و موضوع پایان‌نامه‌اش (دکترا) "مرگ و گناه از زمان بودلر" نام داشت، علاقه زیادی به مسایل زبانی و ارتباطی انسانی داشت و مرگ و ماوراءالطبیعه که پس از دو جنگ جهانی دو مسأله حاد و قابل بحث شده بود در آثارش به شکل پررنگی برای بازیابی دیگرباره مفاهیم درونی انسانی مطرح شدند.
وی می‌گفت که اگر نتوان ناگفتنی‌ها را مطرح کرد و موضوع مرگ و معنی زندگی را روشن کرد پس ادبیات چه فایده‌ای دارد؟ و زبان هر چقدر ابسورد و پوچ‌گرا باشد ولی بیان یک واقع‌گرایی فکری است و ریشه پوچی در زبان نیست بلکه در خودکار شدن روان ایستای انسان ماده‌گرای غربی است.
"آوازه‌خوان طاس"
"آوازه‌خوان طاس" درباره عدم ارتباط افراد یک خانواده است. افرادی که سال‌ها در کنار هم زندگی کرده‌اند، و در هر لحظه گویی با یک ناشناختگی و غریبگی طویل‌المدت دوباره به بازیابی خود می‌پردازند و نتیجه این که اصلاً ارتباطی بین این آدم‌ها نبوده است.
او حرفه‌اش روزنامه‌نگاری بوده و اصلاً از تئاتر خوشش نمی‌آمد و تا سن 38 سالگی به فکر نوشتن نمایشنامه نیفتاده بود تا این که یک روز در حین خواندن یک کتاب آموزش زبان فرانسه به انگلیسی، جملات بی‌ربط و خالی از مفهوم این کتاب، جرقه‌های نوشتن برای تئاتر را در او روشن کرد. اوژن یونسکو اکثر جملات اشخاص نمایشنامه آوازه‌خوان طاس را از روی همین خودآموز فرانسه به انگلیسی برمی‌دارد. در واقع او با این متن می‌خواهد تراژدی زبان را به صحنه بیاورد.
در نمایش "آوازه‌خوان طاس"، نمایش با نواخته شدن 17 ضربه ساعت دیواری آغاز می‌شود و سپس خانم اسمیت می‌گوید: "خب، ساعت نه شد. " و آن قدر این جمله را جدی و عادی ادا می‌کند که گویی بازیگر تپق زده است.
یونسکو با نوشتن این متن بر جریان متعارف تئاتر زمان خود می‌تازد و عنوان ضدتئاتر را به اثر خود می‌دهد. او نام نمایشنامه‌اش را از نام یک شخص غایب در نمایش می‌گیرد، چون در آوازه‌خوان طاس هیچ آوازه‌خوانی نیست که طاس یا مودار باشد. یونسکو با حذف قهرمان از متن، در واقع نمایش‌های سنتی را به سخره می‌گیرد که معمولاً در آنها حضور یک فرد غایب، راز آفرینی می‌کند و معما می‌سازد. در این نمایش زمان، کلام، عمل، تم و مضمون نمایش با هیچ منطق و واقعیتی سازگاری ندارد.
درس
درس از آن دست نمایشنامه‌هایی است که به عدم ارتباط و برقراری یک رابطه مفهومی بین انسان‌ها دلالت می‌کند. گویی این عدم ارتباط نتیجه‌ای جز یک جریان تراژیک دربر نداشته باشد که عایدی آن فقط خندیدن است. مردم به تماشای یک تراژدی از وضعیت روزگار خود می‌نشینند و به جای متأثر شدن از حال و هوای آن کنشی برعکس از خود آشکار می‌سازند. همه دعوت شده‌اند به خندیدن درباره مصائب و بدبختی‌های روزگار خود که از آن به کمدی-تراژیک تعبیر و تفسیر می‌شود. درس روایت معلم و شاگردی است که سرانجام معلم به ضرب چاقو شاگردش را به قتل می‌رساند. درست همان‌طور که یونسکو به ضرب پوچی (معنا باختگی) زبان را می‌کشد.
بین معلم و شاگرد اطلاعاتی ساده و بدیهی مانند پاریس پایتخت فرانسه است، چهارفصل، جمع و تفریق مبادله می‌شود،‌ شاگرد که در تفهیم تفریق بازمی‌ماند، معلم را به سمت و سوی انتقام‌جویی سوق می‌دهد. این معلم دانش‌آموزان زیادی را به دلیل ندانستگی به قتل رسانده، و اینک نوبت به این شاگرد و در آینده شاگردهای بعدی خواهد رسید.

گرفته شده از سايت ايران تئاتر

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 17:11  توسط مسعود فرجی  | 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
باقلم نقش حبابی برلب دریاکشید
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 21:13  توسط مسعود فرجی  | 

غرورت را به خاطركسی كه دوستش داری بشكن ولی هرگز دل كسی را كه دوستش داری به خاطر غرورت نشكن
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 21:11  توسط مسعود فرجی  | 

ادما مثل كتابن.تا تموم نشن جذابن. خودتو جلوی دیگران تند تند ورق نزن تا زود تموم نشی چون وقتی تموم بشی میرن سراغ یك كتاب دیگه................................................................
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 21:11  توسط مسعود فرجی  | 

فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های استاد
تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند .به ما شانس و فرصت یادگیری و یا آموزش دادن را می دهند.
در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود.معذالک ظاهری بسیار حقیرانه داشت.
شاگرد گفت :
-این مکان را ببینید.شما حق داشتید.من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم ،در بهشت بسر می بردند،اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند.
استاد گفت:
-من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد،کافی نمی باشد.
بایستی دلایل را بررسی کرد.پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علتهایش بشو یم.
سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند.یک زوج زن و شوهر و تعداد 3 فرزند ،با لباسهای پاره و کثیف.
استاد خطاب به پدر خانواده می گوید:
-شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید،در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟
و آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد:
-دوست من ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه ،چند لیتر شیر به ما می دهد.یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم.با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر ،کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم.و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.
استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد.در میان راه،رو به شاگرد کرد وگفت:

- آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن.
- اما آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.
و فیلسوف نیز ساکت ماند ...آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد،همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و ان گاو نیز در آن حادثه مرد.
این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها ،زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود،تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع از آن خانواده تقا ضای بخشش و و به ایشان کمک مالی نماید.
اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده،ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند.با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند،مایوس و ناامید گردید.لذا در را هل دادووارد خانه شد و مورد استقبال یک خانواده بسیار مهربان قرار گرفت.
سوال کرد:
-آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟
جوابی که دریافت کرد،این بود:
-آنها همچنان صاحب این مکان هستند.
وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد.صاحب خانه اورا شناخت واز احوالات استاد فیلسوفش پرسید.اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان .زندگی به آن خوبی شده اند.
آن مرد گفت:
-ما دارای یک گاو بودیم،اما وی از صخره پرت شد و مرد.در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم.گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از ان به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم ،و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم.به این ترتیب یکسال سخت گذشت،اما وقتی خرمن محصولات رسید،من در حال فروش و صدور حبوبات ،پنبه و سبزیجات معطر بودم .هرگز به این مس ءله فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که :چه خوب شد آن گاو مرد
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 21:10  توسط مسعود فرجی  | 

پول خوشبختی نمی‌آورد .... اما شکل دلپذیرتری از بدبختی را برایتان فراهم می‌سازد.(اسپایک میلیگان)

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 21:9  توسط مسعود فرجی  | 

ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع ش تو مرا از خواب بیدار كردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارك. پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود

ناشناس

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 21:9  توسط مسعود فرجی  | 

divane bemanid,amma manande aghelan raftar konid.khatare motefavet bo0dan ra bepazirid,amma biamo0zid be2one jalbe tavajjoh motefavet bashid.-
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 20:44  توسط مسعود فرجی  |